تو را من چشم در راهم. . .
در فراق پدر
 

در فراق پدر»

ز بعد مرگ بابش بس غمين بود
زبان حال او گويا چنين بود
پس از مرگ تو اى باب كبارم
اميد زندگى ديگر ندارم
مگر از دخترت زهرا چه ديدى
كه دل يكبارگى از او بريدى
كجائى تا غم دل با تو گويم
كه دشمن مى‏ زند سيلى برويم
يكى آزرده از كين بازويم را
يكى بشكسته از در پهلويم را
ز بس ديدم جفا در نوجوانى
به تنگ آمده دلم از زندگانى
پس از تو خوار در ايام گشتم
به هجده سالگى ناكام گشتم
 صغيراصفهانى 004-32

|+| نوشته شده توسط فاطیما در شنبه دوم بهمن 1389 ساعت |