این هم شعری از عاشق و شیدای بلخی مولانا

سیر نمی شوم زتو ، ای مه جان فزای من

جور مکن جفا مکن ، نیست جفا سزای من

با ستم و جفا خوشم ، گرچه درون آتشم

چونکه تو سایه افکنی بر سرم ای همای من

در شکنید کوزه را ، پاره کنید مشک را

جانب بحر می روم ، پاک کنید راه من

آب حیات موج زد دوش ز صحن خانه ام

یوسف من فتاد دی همچو قمر به چاه من

چند بزارد این دلم ، وای دلم خراب دل

چند بنالد این لبم پیش خیال شاه من

آن نفس این زمین بود ، چرخ زنان چو آسمان

ذره به ذره رقص در نعره زنان که های من

خرمن من اگر بشد ، غم نخورم چه غم خورم

صد چو مرا بس است و بس خرمن نور ماه من

سیر نمی شوم زتو نیست جز این گناه من

سیر مشو ز رحمتم ای دو جهان پناه من