28صفر و غربت بقیع

 آقا قرار شاه گدا یادتان هست؟!! مشهد...حرم...زیارت باب الجوادتان!!!


سلام بر بقیع و چهار قبر غریبش...سلام بر بقیع و شبهای غم انگیزش

مسجد النبی(باب جبراییل/ ورودی بقیع)

سلام بر رسولی که رحمت للعالمین بود

.......................

امشب به عشاق حسین ..زهرا دهد مزد عزا

یک عده را درمان دهد....یک عده بخشش در جزا
یک عده را مشهد برد....یک عده را دیدار حج
باشد که مزد ما شود....تعجیل در امر فرج
حلول ماه ربیع الاول بر دوستان گرامی  .....مبارک

ذی الحجه  آغاز سفر!!!

دل نوشتی به مناسبت اول ذی الحجه......

خانه

رکن یمانی

 

 

 

 

 

 

 

به زمین که نگاه می کنی  خطی می بینی در امتداد نشانه!!! همراه با جمعیت کم کم نزدیک می شوی به نقطه ی شروع... و دست راست را بالا می بری و به همین سادگی .....آغاز شد!!! و حالا تو قدم در راهی گذاشته ای که حق برگشت نداری حتی به اندازه ی چرخش گردن. باید به جلو رفت.

از حجر الاسود هیچ دیده نمی شود. انبوه جمعیت  دیدنش را محال می کند. آغاز راه بسیار ازدحام است. بخشی  آغاز کننده هستند و بخشی به پایان راه رسیده اند و برخی در طمع دیدن سنگ بهشتی .ازدحامی است برای خودش.

از مقابل درب خانه الله می گذری.بعد از 15 قدم به مقام ابراهیم می رسی.ازدحام باز بیشتر می شود.جایی که ابراهیم سالها برای  هدایت مردم ایستاده . نشان به آن نشان که سنگی مرمرین منقش به جای پایش شده است. چه کسی گفته نرود میخ آهنین در سنگ؟ سنگ به این لطیفی که ممهور به جای پای خلیل الله شده است.

و حالا مقام ابراهیم یک نشان شده است برای تو . تا بدانی آنکه بایستد برای حق ....حتما نشانه خواهد شد. و اینک اگر از مقامش خروج کنی ، راه رفته همه بی ثمر خواهد بود و باید از نو سفر آغاز کنی....... تا بدانی از مقام امام نباید خروج کرد.

تا اینجا یک چهارم از یک هفتم مسیر را رفته ای. باز ازدحام را می بینی . می فهمی به حجر اسماعیل رسیده ای. نیم دایره ای که تمام این بخش از خانه را احاطه کرده. و اینجا تو می آموزی که عشق اسماعیل به مادرش تا کجا بوده. و خدا چه زیبا به این عشق ارج نهاد و انبوه پیامبرانش را در  همین نیم دایره به دیدار پذیرفت. به بالا که نگاه می کنی ناودان طلا را می بینی...

اکنون تو نیمی از مسیر را رفته ای. کم کم از انبوه جمعیت کاسته می شود. دیوار خانه را می توانی ببینی و دست بکشی... اما این آرامش به دلت چنگ می زند. تو به رکن یمانی رسیده ای!!! به یک شکاف!!!

اینجاست که می توانی از پس پارچه های پاره شده ی خانه بخشی از دیوار را ببینی. همان بخش را که معبر علی شده بود در بدو خلقتش. اینجاست که دست بر دیوارهای خانه می کشی و تقه ای بر دیوار........... که ای خدا!!! این منم.... من  در پس سالها انتظار اکنون به اینجا رسیده ام.اینجا صداهای آشنا می شنوی. همه ایرانی اند که برای بوسیدن شکاف آمده اند.

اما تو حق ایستادن نداری . هنوز یک چهارم راه مانده ... باز ازدحام زیاد می شود.تو به پایان راهی رسیدی که آغاز دیگری است .

دست راست را اندک اندک بالا می آوری و تکبیری که دیدی ای خدا...... این منم !!! به پایان رساندم آن راهی را که با تو آغاز کرده بودم و این پایان ... آغاز دیگری است ...هنوز  مانده تا  ثابت کنی می توانی قدم در راهی بگذاری که میدانی حق برگشت نداری...حتی به میزان چرخش سر!!! هنوز راه باقی است...شش بار دیگر باید ثابت قدمی ات را ثابت کنی.

باز ازدحام زیاد می شود...بخشی  آغاز کننده هستند و بخشی به پایان راه رسیده اند و برخی در طمع دیدن سنگ بهشتی .ازدحامی است برای خودش....

 

 

 

 

 

 

 

 

 ............

   پ ن :

سالروز ازدواج مولا علی و فاطمه ی زهرا مبارک.

اینجا  را هم ببینید خالی از لطف نیست....خطبه  عقد  آقا را چه کسی خواند!!!

 

سلام آقا...

سلام آقا... مدتهاست تو را من چشم در راهم !!! اما این روزها هوای دلم جور دیگری است.

داریم به نیمه شعبانت نزدیک می شویم و اما چه کرده ام از نیمه ی قبلی تا نیمه الان؟

چند روز قبل به سخنانی در مورد تو گوش می کردم. صبح موقع رفتن سر کار سر به شیشه ماشین گذاشتم و گفتم ای صاحب !! چشمم را و گوشم را در خیابانهای این شهر به تو می سپارم. صاحبم باش...

از صدای راهنمای ماشین فهمیدم رسیده ام. زود کرایه دادم و پیاده شدم.چند قدم رفتم و بعد صدای ترمز ماشین و شکسته شدن شیشه. برگشتم تصادف شده بود. دست بر گردنم گذاشتم . به فاصله ی چند قدم ممکن بود دیگر سر جایش نباشد!!!

به این اندیشیدم که اگر همیشه صاحب داشتیم چه خوب می بود!!! او که هست ُ  ما  نیستیم!!!

............................................

چند فایل گذاشتم برای دانلود...

سخنانی در مورد صاحبمان   مهدی جان!!

شعری در وصف سید علی(از وبلاگ یکی از دوستان دانلود کردم آدرسش را یادم نیست...انشالله که راضی اند)   ای رهبر آزاده

 در مورد سید علی  پیش گویی انقلاب

 سخنان سید علی در مذمت جوک گفتن !!   مسخره کردن چرا؟؟

 علم قدرت است....

در جمع دانشجویان سال ۸۳

تفکر ترجمه ای   در جمع دانشجویان ۷۹

ته صف نایستیم   در جمع نخبگان ۸۹

وضعیت علوم انسانی مهر۸۹ 

با تشکر از سایت http://www.2online4.ir

 

.............و شعری در وصف صاحبمان از سید علی ....... در ادامه

التماس دعا

ادامه نوشته

سفر...

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است....

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود....

....................قرعه به نام من می شود؟؟؟

.....................................................................................

پ ن :

رفتم مشهد...تازه رسیدم!!!

انگار یکبار هم قرعه برای من افتاد.

سوغاتی

از سفری دور بازگشتم و چه زود گذشت .......

 این هم سوغات سفر....

سلام بر بقیع و چهار قبر قریبش

السلام علیک یا رسول الله

 

و این کعبه....مراد و مقصود سفر  احاطه شده بین برج های عظیمی که سعی در پنهان کردنش دارند...

سفره ی هفت سین در هتل مکه

 

 

 

 

سفرنامه2

سفرنامه 2

هوا سرد بود و محفل دوستان گرم... تا خود صبح همه بيدار بودند راننده اتوبوس از اين همه انرژي تعجب مي كرد.

حدود ساعت 5 صبح چهارشنبه به پادگان كلهر رسيديم. اولين توقف گاه براي اردو.

ادگان شهيد كلهر محل حضور سربازان اعزامي از شهرستانهاي استان تهران بود....جاي غريبي نيامده بوديم. اينجا قدمگاه همشهر ها مون بوده.

بعد از نماز و صبحانه آماده شديم براي عزيمت به دوكوهه.

-    كي مي دونه دوكوهه كجاست؟

يكي از دوستان گفت اخرين نقطه براي اعزام سربازان به خط مقدم.

درست مي گفت . دوكوهه جايي بود كه سربازان قبل از عمليلات در آنجا جمع مي شدند و آموزشهاي لازم را مي ديدند و بعد اعزام مي شدند به ساير مناطق عملياتي.

اما دوكوهه با اسم شهيد همت عجين شده.

حسينيه شهيد همت و حسينيه عاشورا.

دوكوهه قبلا متعلق به ارتش بود. دو تپه ي بلند كه ارتش براي نيروهاي خودش در آنجا مسكن ساخته بود .البته قبل از شروع جنگ.

اما با شروع جنگ قرار شد محل استقرار لشكر 27 محمد رسول الله استان تهران باشه.يعني همه ي شهيدان خفته در سراسر استان تهران شبي را در دوكوهه به صبح رسوندند. !!!

راوي مي گفت: "  سال 61 براي عملياتي 5 لشكر نيرو در اينجا چادر زده بود.5 لشكر اماده براي پرواز!

نيروها حداكثر 10 روز اينجا بودند.بعد معرفي مي شدند به خط و يگانهاي مختلف.

حاجي همت سردار خيبرو فرمانده لشكر صبح ها دور ميدان مي دويد گاهي 20 دور ...از پا نمي افتاد. جثه ريزي داشت اما انرژي فراوان.

سال 62 حسينه همزمان با عمليات خيبر تكميل شد .با شهادت شهيد همت در خيبر به خاطر حضورشان در اين پادگان اين حسينيه به نام شهيد همت نام گذاري شد. يادمه  يكبار شب قدر از 11 شب احيا شروع شد و همگي دسته جمعي صد ركعت نماز را به جماعت خونديم.

در عرفان در ضلع غربي  براي بچه هاي تخريب قبر كنده بودند. شبها به داخل قبرها مي رفتند و نماز مي خوندند.يادمه بچه هاي تخريب را بر اساس نماز شب هاشون انتخاب مي كردند. هر كي با حال تر نمازشب مي خوند انتخاب مي شد.فرمانده گروه تخریب بچه هاش را دم صبح انتخاب می کرد. آنهایی که شبها بیدار بودند و نماز شب می خوندن را نشون می کرد.

(خودم: چون بچه هاي تخريب مشتاق تر بودند به پرواز... در صف اول بودند سوگلی ها همین تخریب چی ها بودند که بی واهمه به خنثی کردن مین ها می پرداختند)  

اين زمينها متعلق به ارتش بود اما سپاه مي خواست به عنوان يادمان جنگ حفظش كنه. اختلافاتي بين سپاه و ارتش بود كه كار به دستور رهبري كشيده شد و ايشون دستور دادند بخشي كه حسينه ها قرار داره به سپاه داده بشه تا به عنوان يادمان جنگ حفظ بشه و اينطوري شد كه الان ما مي تونيم دو كوهه را ببينيم.

"

راوي مي گفت و من مي نوشتم.اينقدر با حرارت تعريف مي كرد كه انگار داره همه ي اون صحنه ها را دوباره جلو چشماش مي بينه.دقيقا جاي هر چيزي را با دست نشون مي داد. با حسرت و غم.هر از چند گاهي مي گفت اونها پرواز كردند و ما جامونديم.

عكسهاي دوكوهه را سعي مي كنم زودتر بگذارم.

توي حسينيه شهيد همت راه رفتم و دست به ستون هاش كشيدم.ستون هاي استوار با پرچم هاي سبز رنگ..نفس كشيدم اينقدر كه ريه هام فراموش نكنند چه كساني اينجا نفس كشيدند.

بعد از دو كوهه عازم فتح المبين شديم.

نام: محمد ابراهيم همت

سمت: فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله

تاريخ شهادت: اسفند 62 عمليات خيبر

برای شادی روح شهدا صلوات...اللهم صل علی محمدا و آل محمد و عجل فی فرج مولانا امام الزمان

در مورد خيبر بعدا تو معرفي طلائيه مي نويسم.

سفرنامه ی فاطیما

سلام بر دوستان خوبم...

گفته بودم قراره برم سفر......رفتم و همین الان برگشتم.۹صبح ۲۸اسفند۸۹

جاتون خالی.......خوش گذشت در حد تیم ملی(به قول بچه ها) 

از این به بعد چندتا پست می خوام بگذارم در مورد سفرم....یک جورایی سفرنامه. 

بخشهایی که داخل " " قرار دادم عموما نقل قول هستند. البته تا جایی که حافظه ام یاری بده سعی می کنم دقیق بنویسم به قول دوستی تا چه مقبول افتد و چه در نظر آید.

البته عکس هاش بعد از تعطیلات به دستم می رسه فعلا متن بعدش تصویر انشاالله

تا ببینیم خدا چی می خواد.  

سفرنامه1

سفرنامه1

24 اسفند ساعت 4 قرار بود حركت كنيم . ساعت 2 جلسه اي داشتيم براي هماهنگي و آشنايي با بقيه سرپرستها.4تا اتوبوس با 8 سرپرست و عده اي از طرف سپاه ناحيه براي همراهي كاروان.

2 به محل جلسه رفتم. كم كم مسافران ديگه هم از راه رسيدند.بعد از معارفه و شرح وظايف من و مريم مسئول يكي از اتوبوسها شديم. مسئول كه نه فقط وظيفه ي پخش غذا داشتيم.و البته حضور و غياب تا حين سفر عين اقاي گرفتار يكي از بچه ها جا نمونه.

بعد از جلسه با اتوبوس  به سپاه رفتيم تا از آنجا سوار اتوبوسها بشيم راه بيفتيم. راننده كه فهميد ما عازم جنوب هستيم شروع به صحبت با من كرد.

" من زمان جنگ راننده تانك بودم! به تانك هر چي اصابت كنه چيزيش نميشه. فقط يك جايي روي درش هست به اندازه 5 سانتي متر كه اگر تركشي يا چيزي بهش بخوره باعث انفجار تانك ميشه. تازه انفجار بخاطر مواد و مهماتي كه داخل تانك هست... وگرنه از بيرون چيزي بهش اثر نمي كنه...

به تانك خود من يك بار خمپاره خورد اما عمل نكرد"

بله حاج اقا اگر خدا بخواد شيشه را كنار سنگ حفظ مي كنه.

" وقتي از جنگ برگشتم تا مدتها سرو صدا اذيتم مي كرد..قاطي مي كردم. ما خط اول بوديم عمليات كه مي شد صف اول ما بوديم. هر كسي راننده تانك نمي شد. افرادي بودند كه دل و جرات داشتند و دوام مي آوردند.

بعد از جنگ دنبال كارت ايثارگريم نرفتم. اما توي فاميل خودمون هستند ادمهايي كه كاري نكردند و الان كلي پولدار شدند... آدمهاي خوب رفتند "

 ته دلم گفتم : بله خدا هميشه خوبها را مي بره. حرفي كه در طول سفر بارها فهميدم اشتباه بوده.اشتباه!

خلاصه به پايگاه سپاه رسيديم.دوستم عطا مي گفت اقلام را بين  مسافران پخش كرديد؟

اقلام!!!  عطا...اقلام چي هست حالا؟ پتو و لوازم سفر؟ عطا خنديدو بسته اي تو دستش ديدم. خنديدم گفتم به اينها مي گي اقلام؟ يك بسته فرهنگي بود..داخل پاكت زيارت عاشورا/چند تاشعر/راهنماي سفر و اسم يك شهيد بود.

قبل از سفر در مورد راهيان نور يك سرچي تو اينترنت كرده بودم . يك جايي خوندم كه نوشته بود هركي ميره جنوب حتما از طرف شهيدي براش دعوت نامه آمده.

مشتاق بودم ببينم كدوم شهيد تو بسته ي من اسمش هست... بسته را باز كردم. ... عجب شهيد خوش تيپي... مي ميرم واسه بچه درس خونها...رتبه 4 كنكور علوم تجربي...دانشجويي كه براي جنگ و جبهه دانشگاه را رها كرد...رفت تا خدا بسازدش...رفت تا پرواز كردن را ياد بگيره... خنديدم. فهميدم از طرف كي  دعوت شدم..اما بايد اعتراف كنم اين سفر من را عاشق شهيدي ديگر كرد... بهش مي گم داداشي...سن شهادتش از الان من كمتر بود. روح داداشي و شهيد زين الدين و ساير شهداي راه اسلام شاد...

ساعت 4 از زير قران رد شديم و با سلام و صلوات سوار اتوبوسها شديم و راهي سفر...بسوي نور

شهید: مهدی زین الدین

سمت: فرمانده لشکر ۱۷ علی ابن ابی طالب

تاریخ شهادت: آبان ۶۳ عملیات شناسایی