این پست خاطره ی یکی از دوستانم بود وقتی که برای اولین بار به مشهد رفته بود. برای من که جالب بود امیدوارم برای شما هم باشه.
عجيبه كه صحنه ي اولين قدمهام در حرم مولا را يادم نمياد.روشن ترين تصوير همون گنبد زردي هست كه موقع سحر و در بدو ورود به شهر از اتوبوس ديده بودم. بگذريم. رفتيم زيارت. اما چقدر شلوغ بود و چقدر نزديك شدن به حرم سخت بود.يادم نمياد جلو رفته باشم.اما نرگس ننه كه مي گفت حتما بايد دستش به ضريح آقا برسه عين شيرزن هل داد و رفت جلو
.به نظرم اونطوري كه اون عزم كرده بود حتما دستش به ضريح هم رسيده.
بعدش توي حياط حرم دور زديم. يك جايي بود به نظرم بهش مي گفتند پنجره فولاد. كلي مريض اونجا نشسته بودند. با طناب خودشون را به پنجره هاي فولادي بسته بودند و در سكون انتظار مي كشيدند. انتظار معجزه!!
وقتي داشتم رد مي شدم با خودم گفتم :"مگه امام رضا بيكاره اين همه مريض را شفا بده. اگر قرار بود شفا بده كه الان اين همه ادم اينجا نبود!!! " شايد كمي هم مسخره شون كردم البته توي دلم.
اون روز به بازار هم رفتيم. مامان براي علي يك تفنگ نارنجي گرفت كه هم بازي كنه هم نشانه اي باشه كه ننه تا توي شلوغي گم نشه. موقع حركت توي حياط حرم به بچه مي گفت تفنگ را بالا نگه دار تا ننه بتونه ببينه. خدايي ترفند جالبي بود. ننه كه خودش بارها مي گفت اگر اين علي نبود من گم مي شدم.
شب براي نماز مغرب و عشا به حرم آمديم.قرار شد نماز مغرب را من به جماعت بخونم و مامان مواظب علي باشه و نمازعشا را اون به جماعت بخونه و من مراقب باشم. آخه علي بچه بود و بازيگوش. و اونجا از زنها شنيده بودم كه مي گفتند بچه دزد زياد شده و هر كي گم بشه ديگه پيدا نميشه.
خلاصه نماز عشا شروع شد. علي را نشوندم جلوي روم . اونم داشت بازي مي كرد.ركعت اول را خوندند. چون نماز مسافر شكسته بود پيش خودم گفتم توي ركعت دوم منم اقتدا كنم و نماز را به جماعت بخونم. علي هم كه داشت بي صدا بازي مي كرد و حواسم بهش بود. طمع كردم و صبر نكردم تا مامان ركعت دوم را تموم كنه.و همين عذابي شد براي اون روزم.
سجده ي اول را كه رفتم و سر برداشتم يكهو ديدم علي نيست!! گفتم عيب نداره الان مامان نمازش تموم ميشه و پيداش مي كنه و نماز را ادامه دادم. مامان كه سلام را گفت برگشت عقب ديد من مشغول نمازم و علي نيست. هي داد زد علي! علي ! زود نماز را تموم كردم .بقيه هنوز مشغول ركعت آخر بودند.و صحن حياط تقريبا خلوت بود. بلند شدم با مامان دنبال علي گشتن.
بچه يك قطره آب شد ه بود و رفته بود توي زمين. صداي شوم زنها كه مي گفتند هر بچه اي گم بشه ديگه پيدا نميشه توي گوشم زنگ مي زد
.پا برهنه توي حياط اين طرف و اون طرف مي دويديم. من از يك طرف ، مامان و نرگس ننه از طرف ديگه.
يك دفعه وضع بدتر شد. نماز تموم شد و جماعت نمازگزار بلند شدند براي رفتن. و حياط شلوغ و شلوغ تر شد. به همه ي درهاي خروجي حياط سر زدم از نگهبانها مي پرسيدم يك پسر بچه 3 ساله نديديد از اينجا رد بشه؟ عجب سوالي!!! اگر يكي دستش را گرفته باشه و با خودش برده باشه چي؟ مگه ميشه توي انبار كاه يك سوزن را پيدا كرد؟نرگس ننه مي گفت :" يا امام رضا ما را شرمنده نكن. آخه اگه پيداش نشه جواب باباش را چي بديم؟ با چه رويي برگرديم؟" منم اشك تو چشم هام جمع شده بود و هي مي گفتم :"يا امام رضا غلط كردم. غلط كردم كه به معجزه ات شك كردم. تو روخدا علي را پيداش كن. نگذار گم بشه." براي پيدا شدنش نماز نذر كردم.نمي دونم چند بار گفتم غلط كردم كه دلش برام سوخت. نمي دونم چقدر دور حياط به اون بزرگي پا برهنه گشتم. اما روي برگشتن پيش مامان را هم نداشتم. آخه مقصرش من بودم. لعنت به من كه براي نماز عجله كرده بودم.ديگه خادمها داشتند فرشهايي كه براي نماز پهن كرده بودند را جمع مي كردند. از غوغا و ازدحام دقايق قبل خبري نبود و حياط خلوت تر شده بود.بعد از كلي گشتن رفتم همون جايي كه علي را گم كرده بوديم. ديدم علي بغل مامانه. گفتم از كجا پيداش كردي؟ مامان كمي اونطرف تر را نشونم داد و گفت:" اونجا داشت با مهرها بازي مي كرد. هي مهرها را مي چيد روي هم و تا مي آمد بلند بشه كه بره، مهر ها زمين مي ريختند و اون دوباره مي نشست تا جمع شون كنه!!! حدود يك ساعت مشغول همين كار بوده! " .......۱ساعت!!!
عجيب بود كه ما بارها از اونجا رد شده بوديم اما چشم مون اون را نديده بود. و عجيب تر اينكه چطور اين مدت اون همونجا نشسته بود و مشغول بازي كودكانه شده بود؟ اشك تو چشم هام جمع شده بود. مامان غلطيدن اشكهام را ديد. گفتم ميرم نماز بخونم. گفت: هر چقدر نماز بخوني حقته.چرا كوتاهي كردي؟
من شرمنده فقط ته دلم مي گفتم : اخه آقاجون من يك چيز گفتم تو چرا قهر كردي؟ اين همه راه با لطف دعوتم كردي. بعد لازم بود اينطوري تنبيهم كني؟
اما الان مي فهمم كه لابد حقم بوده. يكي از عاشقان امام رضا مي گفت :"آقا خيلي دلش نازكه . زود دلش مي شكنه. نبايد بي احترامي كني وگرنه قهر مي كنه." واقعا راست ميگفت. آقا دلش نازك بود. با ريشخند من به اون بيماران پر اميد، دلش شكست ، اما راضي به دل شكستن من نشد و فقط يك ساعت تنبيهم كرد. خوب حقم بود.
بعد از اون سال هر وقت از حياط ساعت آفتابي ، جايي كه علي را توش گم كرده بودم رد مي شيم ياد اون شب مي افتم و باز بخاطر بزرگي آقا ازش تشكر مي كنم.
كه بي احترامي مهمون را ديد اما حرمتش را نگه داشت.
...............
پ ن : این اتفاق برای ۱۵ سال قبله .وقتی که سفر با اتوبوس مد بود!!!و سفر مشهد عین کربلا و مکه خیلی سخت بود.
همه ما از این دست تجربیات داشتیم.منم کم در حرم آقا دسته گل آب ندادم. وقتی یادم میاد شرمنده اش میشم.
امیدوارم دوستم از خوندن خاطره اش توی اینجا تعجب نکنه.

