سیلی
مسمار که رفت. مادر که افتاد. در که شکست. ناله که آسمان رفت. محسن که افتاد. غلاف که شکست. رعد و برق که زد.
گوشواره که افتاد. چادر که خاکی شد. ریسمان که گره خورد. خورشید که رفت. آسمان که تاریک شد. ماه که گرفت. ستاره ها که ترسیدند...
خودش را به مسجد رساند. وقتی رسید، فاتح خیبر بیرون می آمد و سرش پایین بود. نه شکوه ای، نه گلایه ای، نه مسمار و نه فدکی، نه بازو و نه پهلو و نه گوشواره و نه حرفی از سیلی. لب گشود:
«رُوحِى، لِرُوحِكَ الفَداء و نَفسِى لِنَفسِكَ الوَقاء یا اباالحسن! إن كُنتَ فِى خَیرٍ كُنتُ مَعكَ و إن كُنتَ فِى شَرٍّ كَنتُ مَعكَ».
«على جان، جانم فداى جان تو، و جان و روح من سپر بلاهاى جان تو، یا اباالحسن!
همواره با تو خواهم بود، اگر تو در خیر و نیكى بسر مى برى با تو خواهم زیست و یا اگر در سختى و بلاها گرفتار شدى، باز هم با تو خواهم بود.»
فاطیما ایرانی...دختری که خواست ایرانی بماند...