شعری از محمدامین
جانانی و جان بر تو سپردیم و نمردیم
در هرم نگاه تو فسردیم و نمردیم
نقشی ست به پیشانی چین خورده ز غیرت
ما جان به در از عشق تو بردیم و نمردیم
ابرو گره در هم زده چشمان شفق رنگ
دندان به لب خویش فشردیم و نمردیم
اقبال نگون بخت که ما این همه سر را
تا مرز قدم های تو بردیم و نمردیم
ظرف دل بی حوصله جوش آمد و سر رفت
خون دل جاری شده خوردیم و نمردیم
یک عمر نفس آمد و برگشت و به تسبیح
سن دل بی عار شمردیم و نمردیم
ما زنده به عشقیم و با عشق بمیریم
صد مرتبه از عشق تو مردیم و نمردیم . . .
در هرم نگاه تو فسردیم و نمردیم
نقشی ست به پیشانی چین خورده ز غیرت
ما جان به در از عشق تو بردیم و نمردیم
ابرو گره در هم زده چشمان شفق رنگ
دندان به لب خویش فشردیم و نمردیم
اقبال نگون بخت که ما این همه سر را
تا مرز قدم های تو بردیم و نمردیم
ظرف دل بی حوصله جوش آمد و سر رفت
خون دل جاری شده خوردیم و نمردیم
یک عمر نفس آمد و برگشت و به تسبیح
سن دل بی عار شمردیم و نمردیم
ما زنده به عشقیم و با عشق بمیریم
صد مرتبه از عشق تو مردیم و نمردیم . . .
.......................................
پ ن: شاعر این شعر محمد امین عجرش زاده است نه اقای کریمی
پ ن : عید سعید غدیر مبارک
+ نوشته شده در شنبه ششم آبان ۱۳۹۱ ساعت توسط فاطیما
|
فاطیما ایرانی...دختری که خواست ایرانی بماند...