وقتی که...
وقتی که ...
وقتی که قلبهایمان كوچكتر از غصههایمان میشود،وقتی نمیتوانیم اشک هایمان را پشت پلكهایمان مخفی كنیمو بغض هایمان پشت سر هم میشكند ...
وقتی احساس میكنیمبدبختیها بیشتر از سهممان استو رنجها بیشتر از صبرمان ...
وقتی امیدها ته میكشدو انتظارها به سر نمیرسد ...
وقتی طاقتمان تمام میشودو تحمل مان هیچ ...آن وقت است كه مطمئنیم به تو احتیاج داریمو مطمئنیم كه توفقط تویی كه كمكمان میكنی ...
آن وقت است كه تو را صدا میكنیمو تو را میخوانیم ...
آن وقت است كه تو را آه میكشیمتو را گریه میكنیم ...و تو را نفس میكشیم ...
وقتی تو جواب میدهی،دانه دانه اشکهایمان را پاك میكنی ...و یكی یكی غصهها را از دلمان برمیداری ...
گره تكتك بغضهایمان را باز میكنیو دل شكستهمان را بند میزنی ...
سنگینی ها را برمیداریو جایش سبکی میگذاری و راحتی ...
بیشتر از تلاشمان خوشبختی میدهیو بیشتر از حجم لبهایمان، لبخند ...
خوابهایمان را تعبیر میكنی،و دعاهایمان را مستجاب ...
آرزوهایمان را برآورده می کنی ؛
قهرها را آشتی میدهی
و سختها را آسان
تلخها را شیرین میكنی
و دردها را درمان
ناامیدی ها، همه امید میشوند
و سیاهیها سفید سفید ...
+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد ۱۳۹۲ ساعت توسط فاطیما
|








فاطیما ایرانی...دختری که خواست ایرانی بماند...