#سوگنامه :
محرم آمد و دل در تب افتاد
به جانم سوزش خشک لب افتاد
طنين گريه شش ماهه اي باز  
به گوش عرشيان ، روز و شب افتاد
به تير و نيزه و شمشير غفلت
تن  مه پيكري از مركب  افتاد
به دست خصم دون ، دست و سر و تن
رقابت در مقام و منصب افتاد
سرآغاز شقاوت لحظه اي بود
كه تخم  كينه ، اندر مذهب افتاد

به صحراي عطش ، آتش جلودار
فرات از بخت بد ، در غم گرفتار
هوا غمبار و گرما بی مثال است
زمين و آسمان ،خشك است وتب دار
صداي شيهه اسبان دشمن
وداع جانگداز شاه و سردار
نگاه كودكان بر دست سقا  
ومشك پاره در دست علمدار
زبانه مي كشد آتش ز هر سو
به دور بستر تب كرده  بيمار
امام و لشگرش در خون شناور
زنان و كودكان ، آواره  و  زار

 چو دستان عمو از تن جدا شد
عطش معنا به دشت كربلا شد
زدشمن انتظار ياوري نيست
ز سوی دوستان ، بی حد جفا شد
همه عالم طفيل تار مويش  
چه مهماني به دشت كربلا شد!؟
زمين و آسمان اندر تلاطم
بساط كائنات از هم جدا شد
دو دست كودكي در گاهواره
براي عالمي مشگل گشا شد
جوان و كودك و پير و زن و مرد
به اشك ديده اي حاجت روا شد

 

 چه گويم واژه ها پيچيد درهم
خجل شد جمله ها از شدت غم
چو بر دامان طفلي آتش افتاد
گرفته عالمي را سوگ و ماتم
چه مي بينم به زير پاي اسبان
تن زيباترين زيباي عالم
و  واويلا  به حال خواهر زار
كه از اين ماجرا شد قامتش خم
و حال مادري مظلوم و بي كس
كه گويد زير لب ، نجواي مبهم
سه ساله دختر شيرين زباني
براي زخم بابا ، فكر  مرهم

شاعر :عباس دمیرچی