سقوط
سقوط
اين طور گفتند كه روزگاري كوهنوردي ماهر موقع بالا رفتن از كوه دچار لغزش ميشود لغزشي كوچك و سقوط پاياني كه بسيار تلخ و البته دور از باور به نظرش مي رسد.
اما...اما به ناگاه در دل با خدا راز مي گويد و ذره اي اعتماد ...........نتيجه آن مي شود كه در وسط زمين و آسمان معلق مي ماند. گويا طناب به جايي گير كرده و او را از خطر سقوط و مرگ مي رهاند اما تا كي؟
هوا تاريك است و صدايي به گوش نمي رسد . كوهستان سكوت اختيار كرده. مرد دوباره با خدا نجوا ميكند. " بار الهي يكبار نجاتم دادي شكر . اما چرا كسي از اين حوالي نمي گذرد چرا ياري رساني نيست كه بندم پاره كند و مرا در پاي كوه در اغوش بگيرد ؟
كسي كه مرا از سقوط نجات دهد؟ " هوا سرد است گويي صداي مرد در همان حوالي يخ زده است.
اما صدايي نجوا كنان مي گويد :" بنده ام ...............بند را پاره كن تا نجات يابي."
مرد اعتنايي نكرد. دوباره صدا گفت:" . اگر مي خواهي در آغوشم باشي رها كن طناب پوسيده اي كه تو را معلق نگه داشته است "
مرد دوباره اعتنايي نكرد با خود انديشيد يكبار شانس اوردم و از سقوط رستم. اشتباه نخواهم كرد . بند را رها نخواهم كرد . منتظر خواهم ماند به اميد ياري رساني .........................و كوهستان ديگر صداي نجوا كننده را نشنيد اما نگاهش را ديد كه چگونه بر ريسمان و مرد خيره شده است..............خيره اما دل نگران .دل نگران اين دل بستن و رها نكردن. نگران اين اعتماد نكردن.
.صبحگاهان كه آفتاب روشني بخشيد و نور تاريكي ها را پس زد همگان ديدند كه مردي معلق و آويزان از سرما يخ زده است.
همه ديدند مردي در ارتفاع يك متري از سطح زمين يخ زده است. اما هيچ كس نفهميد كه چرا مرد در اين فاصله طناب پوسيده را رها نكرده و جانش را نجات نداده است.
آري گاه لازم است طناب ها را ببريم و سقوط را به جان بخريم . سقوطي كه نهايتش آغوش خداست.
گاه لازم است اعتماد كنيم به نجوايي كه مي گويد رها كن تا در آغوشم باشي.
گاه بايد از دست بدهيم تا بدستش آريم.تا در آغوشش جاي گيريم.
گاه بايد از تاريكي نهراسيم و دل به درياي مهرش بسپاريم تا امان و آرامش بيابيم.
گاه بايد به ياد آوريم كه چگونه فقط و فقط بخاطر جرعه اي اعتماد ...جرعه اي نگاه ......... در وسط زمين و آسمان طنابمان را به سنگي بند كرد ه و از سقوط نجاتمان داده.
اميدوارم در روزهای باقیمانده طنابها...قيد وبندها.....بي اعتمادي ها.........را رها كنيم و با آغوش باز با صدايي رسا صدايش كنيم تا كوهستان بداند و بشنود كه نجوا كننده اي است در انتظار پاسخ.در انتظار نور در انتظار صدا.
فاطیما ایرانی...دختری که خواست ایرانی بماند...