سفرنامه1

24 اسفند ساعت 4 قرار بود حركت كنيم . ساعت 2 جلسه اي داشتيم براي هماهنگي و آشنايي با بقيه سرپرستها.4تا اتوبوس با 8 سرپرست و عده اي از طرف سپاه ناحيه براي همراهي كاروان.

2 به محل جلسه رفتم. كم كم مسافران ديگه هم از راه رسيدند.بعد از معارفه و شرح وظايف من و مريم مسئول يكي از اتوبوسها شديم. مسئول كه نه فقط وظيفه ي پخش غذا داشتيم.و البته حضور و غياب تا حين سفر عين اقاي گرفتار يكي از بچه ها جا نمونه.

بعد از جلسه با اتوبوس  به سپاه رفتيم تا از آنجا سوار اتوبوسها بشيم راه بيفتيم. راننده كه فهميد ما عازم جنوب هستيم شروع به صحبت با من كرد.

" من زمان جنگ راننده تانك بودم! به تانك هر چي اصابت كنه چيزيش نميشه. فقط يك جايي روي درش هست به اندازه 5 سانتي متر كه اگر تركشي يا چيزي بهش بخوره باعث انفجار تانك ميشه. تازه انفجار بخاطر مواد و مهماتي كه داخل تانك هست... وگرنه از بيرون چيزي بهش اثر نمي كنه...

به تانك خود من يك بار خمپاره خورد اما عمل نكرد"

بله حاج اقا اگر خدا بخواد شيشه را كنار سنگ حفظ مي كنه.

" وقتي از جنگ برگشتم تا مدتها سرو صدا اذيتم مي كرد..قاطي مي كردم. ما خط اول بوديم عمليات كه مي شد صف اول ما بوديم. هر كسي راننده تانك نمي شد. افرادي بودند كه دل و جرات داشتند و دوام مي آوردند.

بعد از جنگ دنبال كارت ايثارگريم نرفتم. اما توي فاميل خودمون هستند ادمهايي كه كاري نكردند و الان كلي پولدار شدند... آدمهاي خوب رفتند "

 ته دلم گفتم : بله خدا هميشه خوبها را مي بره. حرفي كه در طول سفر بارها فهميدم اشتباه بوده.اشتباه!

خلاصه به پايگاه سپاه رسيديم.دوستم عطا مي گفت اقلام را بين  مسافران پخش كرديد؟

اقلام!!!  عطا...اقلام چي هست حالا؟ پتو و لوازم سفر؟ عطا خنديدو بسته اي تو دستش ديدم. خنديدم گفتم به اينها مي گي اقلام؟ يك بسته فرهنگي بود..داخل پاكت زيارت عاشورا/چند تاشعر/راهنماي سفر و اسم يك شهيد بود.

قبل از سفر در مورد راهيان نور يك سرچي تو اينترنت كرده بودم . يك جايي خوندم كه نوشته بود هركي ميره جنوب حتما از طرف شهيدي براش دعوت نامه آمده.

مشتاق بودم ببينم كدوم شهيد تو بسته ي من اسمش هست... بسته را باز كردم. ... عجب شهيد خوش تيپي... مي ميرم واسه بچه درس خونها...رتبه 4 كنكور علوم تجربي...دانشجويي كه براي جنگ و جبهه دانشگاه را رها كرد...رفت تا خدا بسازدش...رفت تا پرواز كردن را ياد بگيره... خنديدم. فهميدم از طرف كي  دعوت شدم..اما بايد اعتراف كنم اين سفر من را عاشق شهيدي ديگر كرد... بهش مي گم داداشي...سن شهادتش از الان من كمتر بود. روح داداشي و شهيد زين الدين و ساير شهداي راه اسلام شاد...

ساعت 4 از زير قران رد شديم و با سلام و صلوات سوار اتوبوسها شديم و راهي سفر...بسوي نور

شهید: مهدی زین الدین

سمت: فرمانده لشکر ۱۷ علی ابن ابی طالب

تاریخ شهادت: آبان ۶۳ عملیات شناسایی